سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

به یادمادر

صفحه خانگی پارسی یار درباره

یا ام داوود

دعای مادر در حق فرزند

حبیبه یا فاطمه یکی از جدّه‌های سید بن طاووس و مادر رضاعی امام صادق(علیه السلام) بود. وقتی منصور دوانیقی به مدینه لشکرکشی، عده‌ای را کشته و عده‌ای را به اسارت برد و آنان را با غل و زنجیر در زندانی تاریک حبس کرد.داوود نیز در میان این اسیران بود.فاطمه،خبری از فرزندش نداشت و پیوسته مشغول دعا و تضرع بود.از صلحا و نیکان طلب دعا می‌کرد؛ ولی اجابت نمی‌شد.هر روز خبری از فرزندش می‌آوردند بر مصیبت و غم او تازه و بیشتر افزوده می شد.

روزی امام صادق(علیه السلام) بیمار شد، ام داوود به عیادت ایشان رفت و از ایشان طلب دعا کرد.حضرت دعایی را به ایشان تعلیم داد و فرمود:در ایام البیض1،آن اعمال را بجا آور.

ابتدا سه روز، سیزدهم، چهاردهم و پانزدهم رجب را روزه ‏بدار و روز پانزدهم هنگام ظهر غسل کن و 8 رکعت نماز به جا بیاور. (کیفیت نماز در مفاتیح الجنان ذکر شده به آن مراجعه کنید).

ام داوود می‌گوید:این اعمال را انجام دادم و در خواب جمعی از ملائکه، پیامبران و شهدا را دیدم و پیامبر(صلی الله علیه و آله) به من خطاب کرد فرمود:«ای مادر داوود! بر تو بشارت باد که این جماعت برای تو دعا کردند و حاجتت برآورده شد».

ام داوود می‌گوید:از خواب بیدار شدم و پس از مدتی داوود بر من وارد شدو گفت:مادر! در عراق در زندانی تنگ و تاریک بودم و نا امید از رهایی.در خواب دیدم که تو بر حصیری به نماز نشسته‌ای و دور تو مردان چندی جمع شده‌اند که سرهای ایشان بر آسمان و پاهایشان درزمین بود و تسبیح خدا می‌گفتند.آن گاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) را دیدم که خطاب به من فرمود:«خدای تعالی دعای مادرت را در حق تو مستجاب کرد».چون بیدار شدم فرستادگان منصور دوانیقی به زندان آمدند.


شبانه مرا پیش او برده،غل و زنجیر را از دست و پای من باز کردند و ده هزار دینار به من داده ،بر شتری سوار کردند و به سرعت به مدینه رسانیدند.فاطمه می‌گوید:من داوود را به خدمت امام صادق(علیه السلام) بردم.حضرت فرمود:سبب آزادی تو آن بود که منصور، امیرالمؤمنین(علیه السلام) را در خواب دیده بود و به او گفت:«فرزند مرا رها کن که اگر این کا ر را نکنی تو را در آتش می‌اندازم!چون نظر کرد دریایی از آتش را درزیر پای خود دید.از وحشت بیدار شد و ترا رها کرد.


حلالم کن بانوی آسمانها ،مادر مهربانم

بردستان پینه بسته ات بوسه می زنم


وگرد قدمهایت رتوتیای چشمم میکنم ای مهربان


 


شایسته است آسمان را از پایین پای تو مادرم نظاره کنم ،که نگاه تو تجلی نور است ورحمت ومهربانی


 



 


 


 حلالم کن بانوی آسمانها مادرمهربانم 



مادر

سلام
شب جمعه 23 ماه مبارک رمضان رفتم
سحر بود
خسته بودم
جسمم را یارای کشیدن اینهمه درد نبود

خسته

خسته تر از همه آن سالهایی که گذشت

گویی قرنها در این عالم زیسته ام

بار این همه امانت که آسمان هم نتوانست حملش کند

برمن چه سخت آمده بود

مادر، تنها کلامی که جان ودلم را آرام میکرد

فرزندانم را که در کنارم بودند درتمام این روزها

بخدایشان باید میسپردم

و بار سفربسته به دیدار محبوبم میرفتم

مادر ،دستانش در دستانم بود ونفسش به نفسم

چشمانم به در بود تا همه را در کنار هم ببینم

واینبار آسوده تر از همه عمرم

آنها را به خدایشان بسپارم و به دیاردوست بروم 

باید دیگه میرفتم

همه را به خدا سپردم و آسوده شدم

شب قدر بود ،شب جمعه

یا حسین جان  به فریادم برس

چشمم براه بود و

خدا را شکر که بسلامت آمدند  

آرزو داشتم بببینم بزرگ شدن قد کشیدن حدیثه ام را

اما دیگر توان نداشتم

یا سلام